من در سال 1997 مادري بودم تنها ،با سه دختر كوچك


قسط خانه ، قسط اتومبيل و نيازمند تحقق بخشيدن به


روياهايم . شبي در سميناري شركت كردم كه سخنران


درباره اصل :  (( تصوير + سرزندگي = واقعيت )) صحبت


ميكرد. سخنران خاطر نشان كرد كه ذهن با تصاوير ،


و نه با كلمات فكر مي كند . ديگر آنكه آنچه را آرزو داريم ،


همين كه به گونه ايي زنده در ذهن تصوير كنيم ، به


حقيقت مي پيوندد . اين مفهوم مانند الهامي در دلم


جرقه خورد كه خداوند آرزوهاي قلبي را برآورده مي سازد


تصميم گرفتم صورت دعا و آرزوهايم را به تصوير مبدل كنم


به همين خاطر تكه هايي را از مجله و عكس هايي كه


بيانگر آرزوهاي من بود جدا نموده و در آلبوم نفيسي


گذاشتم و با اميدواري منتظر شدم ....


عكس هايي كه جمع كرده بودم كاملا" مشخص بودند :


1-عكس مردي خوش سيما


2-خانمي در لباس عروسي و مردي ملبس به جامه دامادي


3-الماس هاي زيبا


4-دسته هاي گل


5-جزيره ايي در درياي كارائيب


6-.....


در حدود هشت ماه بعد ، داشتم از يكي از بزرگراههاي


كاليفرنيا ميگذشتم كه ناگهان اتومبيل كاديلاك قرمز و


سفيدي از كنارم گذشت . راننده به من نگريست و به


من لبخند زد . از آنجايي كه من هميشه تبسم به لب


داشتم با لبخندي به او جواب دادم . راننده كاديلاك هم


تا كيلومترها به دنبال من آمد و ما سرانجام ازدواج كرديم .


بعدها مشخص شد او علاقه عجيبي به جمع آوري الماس


دارد و نياز داشت تا كسي آنها را به ترتيبي منظم كند . من


نيز با كمال ميل اين كار را پذيرفتم . براي ماه عسل به جزيره


سنت جان در درياي كارائيب رفتيم بعد از آن هم به منزلي زيبا


نقل مكان نمودم . راستي عروسي ما در " لانگونابيچ "كاليفرنيا


برگزار شد و ما لباس عروسي و دامادي واقعي به تن كرديم .


آنچه بر من گذشت از جهاتي به داستان پريان مي ماند ، ولي


كاملا" واقعيت دارد . من و جيم از زمان ازدواج " آلبوم عكس"


بسياري درست كرده ايم و خداوند زندگي ما را با جلوه اين


اصول نيرومند ايمان پر كرده است .

( گلنا سانسربري )


اگر بتواني خودت را ببيني كه به هدف رسيده ايي ،


نيمي از راه را طي كرده ايي !

( تام هاپكينز )